
به نظر میرسد فرهنگ معاصر بیش از هر زمان دیگری در محاصره گذشته قرار گرفته است. جیسون فاراگو، منتقد هنری آمریکایی، در مقالهای در نیویورک تایمز مگزین استدلال میکند که * قرن بیستویکم ممکن است در تاریخ بهعنوان دورهای شناخته شود که در آن نوآوری و خلاقیت فرهنگی به پایینترین سطح خود از زمان اختراع ماشین چاپ رسیده است. از نگاه او، بخش بزرگی از تولیدات فرهنگی امروز ــ از موسیقی و سینما گرفته تا ادبیات ــ چیزی جز بازتولید، بازسازی و بستهبندی دوباره آثار گذشته نیست.*
این نگرانی تنها به فاراگو محدود نمیشود. بسیاری از منتقدان فرهنگی از نوعی رکود و تکرار در فرهنگ معاصر سخن گفتهاند. در میان آنان، مارک فیشر جایگاه ویژهای دارد. او در کتاب «اشباح زندگی من» برای توضیح این وضعیت از مفهوم «هانتولوژی» بهره میگیرد؛ مفهومی که نخست توسط ژاک دریدا مطرح شد. دریدا این اصطلاح را برای توصیف بازگشت مداوم «شبح مارکسیسم» پس از فروپاشی اتحاد شوروی به کار برده بود، اما فیشر معنایی تازه به آن بخشید.
در خوانش فیشر، هانتولوژی به حضور «آیندههای ازدسترفته» اشاره دارد؛ آیندههایی که زمانی وعده داده شده بودند اما هرگز تحقق نیافتند. به باور او، * بسیاری از وعدههای پیشرفت، رهایی و تحول که در قرن بیستم مطرح میشدند، محقق نشدند و در نتیجه، توانایی ما برای تصور آیندههای متفاوت تضعیف شده است. در چنین شرایطی، فرهنگ به جای خلق امر نو، به گذشته بازمیگردد و آن را بارها و بارها بازآفرینی میکند.* به همین دلیل است که آثار کلاسیک، موسیقیهای قدیمی، بازسازی فیلمها و احیای سبکهای گذشته حضوری پررنگ در فرهنگ امروز دارند.
فیشر این وضعیت را نوعی «بازیافت فرهنگی» مینامد؛ فرایندی که در آن نوآوری جای خود را به بازچینی و ترکیب عناصر آشنا میدهد. نتیجه آن است که بسیاری از آثار فرهنگی، اگرچه ظاهری تازه دارند، اما در حقیقت بازتابی از گذشتهاند و ارتباط چندانی با مسائل و تجربههای اکنون برقرار نمیکنند.
الی مولد، جغرافیدان فرهنگی، نیز بر همین نکته تأکید میکند. به نظر او، در چرخه مداوم بازتولید فرهنگی، «امر نو» اغلب چیزی بیش از بازآرایی «امر کهنه» نیست. در چنین فضایی، گذشته همچون شبحی بر زمان حال سایه میاندازد و جای آینده را میگیرد. موج بیپایان بازسازی فیلمهای قدیمی، سریالهای مبتنی بر نوستالژی و تورهای موسیقی که بر اجرای آثار دهههای گذشته تکیه دارند، نمونههایی از این وضعیت هستند.
اما هانتولوژی تنها یک پدیده فرهنگی نیست؛ پیامدهای سیاسی و اجتماعی نیز دارد. *فیشر معتقد بود نظم نولیبرالی جوامع معاصر را در نوعی «حالِ ابدی» گرفتار کرده است؛ وضعیتی که در آن توانایی تصور بدیلهای سیاسی و اجتماعی کاهش یافته و افقهای تحولآفرین به حاشیه رانده شدهاند.* در نتیجه، سیاست نیز همچون فرهنگ، بیش از آنکه به آینده بیندیشد، درگیر بازتولید منازعات، شکستها و الگوهای گذشته میشود.
*با وجود این، مفهوم هانتولوژی صرفاً یک تشخیص بدبینانه از وضعیت موجود نیست. از نگاه مولد، ارزش اصلی آن در این است که ما را متوجه «اشباح» و «آیندههای ازدسترفتهای» میکند که همچنان بر زندگی فردی و جمعی ما اثر میگذارند.* این آگاهی میتواند نخستین گام برای بازگشایی افقهای تازه و بازیابی توانایی تخیل آینده باشد. در جهانی که با بحرانهای پیچیده اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فناورانه روبهرو است، اتکای صرف به نوستالژی نمیتواند راهگشا باشد. آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، بازآفرینی ظرفیت تصور آیندههای نو و خلق چشماندازهایی است که بتوانند جایگزین چرخه تکرار گذشته شوند.
آنچه خواندید برگرفته از مطلب Hauntology: The Persistent Echoes of Lost Futures and Unfulfilled Promises نوشتۀ الی مولد است که در وبسایت شخصی او به نام تاسیتی منتشر و توسط ترجمان (@tarjomaan) بازنشر شده است.
#مقاله #فرهنگ #رویای_ایران_آینده
@iranfuturedream
چرا نوستالژی بر فرهنگ قرن بیستویکم سایه افکنده است؟
۰
از ۵
۰ مشارکت کننده